ستاره درخشان
setareh_derakhshan609@yahoo.com
نمی دانم تا حالا چند بار به آخر خط رسيدی؟نمیدانم وقتی به آخر خط رسيدی به غير از مرگ چه راه حل ديگری را برای خودت بهترين راه دانستی؟ شايد اگر می دانستی زندگی آخر ندارد هيچ وقت خودت را آخر خط نمی ديدی ... وقتی آدم به دنيا می آيد زندگي اش يک دفتر است پر از برگه های سفيد و دست نخورده که جان می دهند برای نوشتن . با گذشت زمان برگه های اين دفتر هم کم کم پر می شوند . بعضی از اين برگه ها سياه می شوند؛ بعضی هايشان پاره می شوند ؛ بعضی های ديگرشان جا می افتند و تا ابد هيچی درونشان نوشته نمی شود .
شايد بارها و بارها اين جملات را در ذهن خودمان مرور کرده باشيم :« ديگر به آخر خط رسيديم ... بازی تمام شد ... ديگر راهی نمانده ... و ...» . درست نمی دانم در آن لحظه دقيقاٌ کجای دفتر زندگيمان هستيم !!! حتماٌ خط آخريم .
اما آخر خط به مفهوم باختن و جا زدن نيست . ما می توانيم وقتی به آخر خط رسيديم نقطه بگذاريم و با نگاهی جديد ؛ خط جديدی را شروع کنيم .کاش به جای جازدن نگاهی به اول خط می انداختيم و از ناکامی های آن عبرت می گرفتيم . چرا که اگر کسی از گذشته خودش عبرت نگيرد به ناچار هر شکستی را چندين بار تجربه می کند ...
آخر خط به معنی مرگ نيست . آخر خط تولدی دوباره را بشارت می دهد . ما شايد بارها و بارها به آخر خط برسيم ولی آنجا آخرين خط زندگی نيست .چون زندگی هزاران خط سفيد و دست نخورده دارد که بی صبرانه انتظار پر شدن را می کشند .
بد نيست هرازگاهی به عقب برگرديم و برگه های دفترمان را مرور کنيم . بعضی از برگه ها آنقدر سياه و کثيفند که ارزش بودن در دفترمان را ندارند . کاش آنقدر اراده داشتيم و می توانستيم آنها را پاره کنيم تا ديگر هيچ وقت نبينيمشان .گاهی اوقات بعضی از خط های دفتر زندگيمان سياهند و آن موقع است که ما طبق عادت يک ضربدر قرمز روی آن سياهی می کشيم .
اما چرا ؟؟؟!!!!
مگر کشيدن يک گل شبدر چهار برگ صورتی چه اشکالی دارد که ضربدر قرمز را به آن ترجيح می دهيم ؟ نمی دانم ... شايدم از آن دسته از آدمهايی باشيم که عادت دارند اشتباهاتشان را با لاک سفيد می پوشانند . لاک سفيد غلط گير ...
لاک، فرار از واقعيت است .لاک يعنی پنهان کردن منيت ؛ لاک يعنی تظاهر به پاکی ؛ لاک يعنی بودن آنچه که نيستيم . اما بايد همانی باشيم که هستيم .
اما اگر آخر خط در آخرين برگ دفتر زندگيمان بود چه ؟ يعنی آنجا ديگر کار تمام است ؟ اما نه ...!!! زندگی آخر ندارد . آنجا بايد دست به کار شد . بايد قلک کوچکمان را بشکنيم و به فکر يک دفتر جديد باشيم . نمی دانم چه کسی توی ذهن ما آدمها جا انداخته که هر آدمی توی زندگيش فقط يک دفتر دارد .من فکر می کنم تعداد دفترهای زندگی هر آدمی به شجاعت و ظرفيت آن فرد بستگی داشته باشد . پس بايد با توکل به خدا جلو برويم و از زياد شدن دفترهای زندگيمان نترسيم .چرا که شايد روزی برسد که به جز آنها هيچ ياری را کنار خودمان نبينيم . هيچ ياری را ....