|
::
نامه ويكتور هوگو به فرزندش
|
|
|
«چقدر زيبا گفت:برایت آرزو میکنم که عاشق شوی. خيلي مهمه كه آدم عاشق باشه. خصوصا براي يك زن. زن مناسب زندگي، زنيه كه عاشق شوهرش باشه وگرنه (بقول گفتني) دوزار نمي ارزه.
» |
|
|
از طرف
عباس
(
۳
)
در تاريخ
۶ تير ۱۳۸۸
|
|
|
|
|
::
حالا كه آمده اي
|
|
|
«سلام بر همه رنگارنگیان عزیز و خوانندگان گرامی این انتخابات خیلی مشغولمون کرده بود نتونستم بیام ولی باز هستیم و آمدیم
راجع این مطلب هم خوب و زیبابودممنون از امیر گلزلر عزیز که مطالب زیبایی رو ارائه میدهد.
من هنوز منتظرش هستم بیاید بیاید تا باهم بگرییم این سالهای دوری را نمی دانم کی خواهد آمد اما میاید وباآمدنش امیددوباره در دلم جان میگیرد.» |
|
|
از طرف
جاوید
(
۶۵
)
در تاريخ
۳ تير ۱۳۸۸
|
|
|
|
|
::
حالا كه آمده اي
|
|
|
«نقدي ندارم. تكميلش مي كنم: اگرنمي آيي نيا ولي خاطراتت را پس نگير.اگرنمي آيي نيا اما بگذار لباسهاي به جامانده ات بويت را بدهند. اگر نمي آيي نيا بگذار در تنهايي ام باتو حرف بزنم و از سوي تو نيز اجازه داشته باشم كه جواب حرفهايم را بگويم تا خودنيز بشنوم. اگر نمي آيي نيا ولي بگذار باتو زندگي كنم. اگر نمي آيي نيا اما دلم را پيغامهاي چون زهرت بيشتر از اين دردمند نكن. آري من عباسم.همان عباسي كه هفتم محرم بدنيا آمد. همان عباسي كه سقاست. همان عباسي كه وفاداراست به تمام معنا. عباسي كه يارش تنهايش گذاشت تا او را ذره ذره باحرفها و كردارش آب كند.
آري اگر نمي آيي نيا بگذار من بمانم.با همه خاطراتت، تلخ و شيرين.خرابشان نكن.» |
|
|
از طرف
عباس
(
۳
)
در تاريخ
۲ تير ۱۳۸۸
|
|
|
|
|
::
راديو همچنان مي خواند
|
|
|
«سلام به همه دوستاي خوبم/چند وقتيه درگيره كارم وقت نكردم يه سري به شما دوستاي رنگين كموني بزنم/از مطالب جديد هم خبري نيست!!!!!!!!!!!يه شعر ميگم تا مطالب جديد بياد رو سايت////////!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ باز تنهايم ولي خاطرم آزرده نيست/مي نويسم با قلم{ مي} مرام باده نيست/سرنوشتم سر نهاد از روزگار بي كسان/حال تنهايم ولي نيست اشكي در فغان/كوي و برزن شاهدن بر اين زبان صادقم/گاه بر اعماق دريا گاه در يك قايقم/نامه آمد بر دلم گه مدارا كن به دوران/يا برون كن از سرت " قصه باش اما به جا مان/
» |
|
|
از طرف
امير
(
۷۱
)
در تاريخ
۲ تير ۱۳۸۸
|
|
|
|
|
::
راديو همچنان مي خواند
|
|
|
«هرچه داشتم بخشيدم و تنها شدم . نه
هرچه داشتم را برد و تنها ماندم.
گاهي يكي از دفترچه هاي خاطراتت را كه جا گذاشته بودي را ورق مي زنم و با زبان چشمانم كه الفبايي از اشك دارد مي خوانم.
به نام خدا
سلام دوست عزيز، جملات بايد آنگونه بيان شود كه لمس شده.» |
|
|
از طرف
عباس
(
۳
)
در تاريخ
۲ تير ۱۳۸۸
|
|
|
|